dimanche, octobre 08, 2006

بي ربط

I am so tierd,I dont have enuf energy to think about dictation of the words( such as "tierd"and "enuf"(i am sorry))
I know that i am totally puzzled,among the fog which had surrounded me I just confess "i dont know what life is"
sometimes I am compeletly certain that I know the meaning of life , maybe it's a smile or my mother or love or a bird or a marriage ...
and sometimes i am compeletly confused bcz I consider life az a big and funny game which had been designed(and i am not aware of the rules).something leads me to think that the designer had dremt me and i am not real.(just now i ask myself "what is real?")(bye the way i got a big NA as result)
but now I am in the second condition,sorry that i cant beleave others existance and mine too.I am so empty ,empty of knowledge and feeling and sience and aim and...

رفتم كه گروه آزمايشگاه فيزيك 1 را تغيير دهم بلكه فارغ التحصيل بشوم مي خواستم بخاطر جمع و جور شدن برنامه با گروه برق و كامپيوتر باشم كه مسئول آزمايشگاه گفت با اين ارازلي كه در گروه برق و كامپيوتر است اجازه نمي دهم با آنها همگروه شوي و من امروز خيلي به اين كلمه فكر كردم منظورم كلمه ي "ارازل"بود.
I WILL CONTINUE WRITING I PROMIS

samedi, septembre 23, 2006

من شناور بودم واين طرف و آن طرف مي لغزيدم در اين جهان به اين بزرگي مكان خودم را نمي دانستم مضطرب و نگران به دور دست ها خيره مي شدم
اما حالا
من همان مريم هستم
ولي ديگر شناور نيستم
باوركن نمي دانم چه شده است
اما ديگر يقين دارم كه او جزئي از من است و من جزئي از او و يافتن اين قسمت از خودم آرامم مي كند.فقط مي دانم خداوند خيلي مهربان است

dimanche, septembre 03, 2006

up
down

samedi, juillet 29, 2006

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.



"I totally agree"

vendredi, juillet 21, 2006

گاهی یادت می آید به گم کرده هایت و ....و هیچ

dimanche, juillet 16, 2006

شب

شب گاهی نرم و لطیف
تسخیرت می کند و تو را
می برد تا انتهای تنهایت

دست هایت را به آرامی
بر بوته های خیس می کشد

غرق شیرینی ابهامی است
نغمه هایی که برایت می خواند

و گاهی می خواهی که روز نیاید
و لطافت شب را با شعله هایش نسوزاند

اما روز می آید و دیگر
همه ی رویا ها رنگ امروز گرفته اند


...............................
توی شب آدمها همه شاعر می شوند

mercredi, juillet 12, 2006

با که باید گفت این حال عجیب؟!؟

مردمان گر یکدیگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست اینسان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند

و آن ستمکاران که با هم محرمند
گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب
..................
راستی شعر از فریدون مشیری است